باران می باردو تن تنهایی و بی کسی ام را تر می کند...
نگاهت در قاب چشمانم یخ بسته ، و صدایی مهربان در کوچه فریاد می زند :
"برایت دل تنگم..."
اما ناگاه به یادت می افتم
و خورشید چشمانت را بیاد می آورم...
می پذیرم که زندگی در راه است و عشق را پایانی نیست...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:0 توسط باران
|