باران می باردو تن تنهایی و بی کسی ام را تر می کند...

      نگاهت در قاب چشمانم یخ بسته ،  و صدایی مهربان در کوچه فریاد می زند :

"برایت دل تنگم..."

اما ناگاه به یادت می افتم   

و خورشید چشمانت را بیاد می آورم...

   می پذیرم که زندگی در راه است و عشق را پایانی نیست...