بغض و اشک...
آنقدرها هم نه سرما می خوردیم و نه حساسیت فصلی داشتیم!
بغض ها بود که گلو درد می آورد
و اشک ها بود که حساسیت...!
آنقدرها هم نه سرما می خوردیم و نه حساسیت فصلی داشتیم!
بغض ها بود که گلو درد می آورد
و اشک ها بود که حساسیت...!
هیچ گاه از بین نمیرود
بلکه
از سطری به سطری دیگر منتقل میشود…
و اینست قانون پایستگی چشمانت...
دقیق یادم نیست آخرین بار کی خود را پیدا کردم …
اما خوب یادم هست هرگاه که گم شدم ، دستم در دست تو نبود …
باهم قهر کردیم
فکر کردم دیگه دوسم نداره
رفتم تو رختخواب چند قطره اشک ریختم و خوابم برد
صبح که بیدار شدم
مامانم گفت
"نمیدونی از دیشب تا صبح چه بارونی میومد . . ."

روزهایی بدی در زندگی آدم می رسد، که هیچ کسی حتی نمی پرسد
“خوبی؟ “
برای چنین روزهای بدی، نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری
به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی و نامش چه زیباست. . .
“خدا”
یک روز بیشتر
” ساعتی ” ” لحظه ای ” با من بمان
شاید خنده ای پشت لب هایت
قطره ای پشت پلک هایت جا مانده باشد . . .
از لـحـظه ای که زنــگ ِ تــلـفن بـــلـند مـی شـود ...
از جـــا مــی پَـــرم !
تــا لـحـظه ای کـه ...
مــثـل ِ هـمـیـشه ...
تــــو نـــیـستـی !
هر زمان چيز جديد ياد مي گيرم دلم ميخواهد فرياد بزنم:
"مامان بيا نگاه كن..."