تبليغاتX
یکی بود و یکی نبود


یکی بود و یکی نبود

پرسید بخاطر کی زنده هستی؟

بااینکه دلم می خواست با تمام وجود داد بزنم :بخاطر تو،

بهش گفتم :بخاطر هیچ کس...

پرسید :پس بخاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم فریاد میزد:بخاطر تو،

بایک بغض غمگین گفتم:بخاطر هیچ چیز...

ازش پرسیدم:تو بخاطر چی زنده هستی؟

درحالی که اشک تو چشمانش جمع شده بود گفت:

به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است...!

تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391سـاعت 14:17 نويسنده باران| |

خدایا!

چه سخت است تنهایی،

و چه بدبختی آزار دهنده ایست

تنها خوشبخت بودن

بودنی که سخت تر از کویر است...

تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391سـاعت 9:4 نويسنده باران| |

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــے

 وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــے :

 نــــذار برم یعنـــــــے بــرم گــــردوטּ سفــــت بغلـــــم کـــن

ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینـــــَﮧ ت و...

 بگــــــو :خدافــــظ و زهــــر مـــار!!! بیخــــــود کــــردے میگے خدافـــــظ

مگـــــﮧ میـــذارم بــــرے؟!!! مــــگــﮧ الکیـــــــَﮧ !!!

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــواے برے؟!!!

چـــــــــرا میـــــــذارن بــــرے ؟؟.....

www.dordone.comعکس های عشقولانه و بسیار زیبا

تاريخ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391سـاعت 11:33 نويسنده باران| |

نمے دانمـ چـ ـرا ؟!


اینــــــــــــــــــــ روزهــــــــــــــــا


در جوابــــــــــــــــــــــ  هرڪـﮧ از حالمــــــــــــــ مے پرسد


تــــــــــــــا مے گویمــــــــــــــــــــــــ ..." خوبــــــــــمــــــــــــــ "


چشمانــــــــــــمـــــــــــ


خــــــــیســــــــــــ مے شــــــــــود

تاريخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391سـاعت 17:35 نويسنده باران| |

تنها رفتن در این جاده

در این جاده سرد و بی انتها

بدون کوله باری از عشق

بدون تو دشوار است

و من تنها تر از همیشه

خاطره های یاد تو بر دوشم سنگینی میکند

می دانم که نخواهی آمد

اما من باز هم منتظرم!

تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391سـاعت 8:59 نويسنده باران| |

همیشه
در بدترین لحظه ها
تنها رها می کنی مراو
بدترینِ لحظه ها
وقتی است
که تو
مرا
تنها
رها می کنی 

تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391سـاعت 9:5 نويسنده باران| |

خدايا!

گاهي که دلم از اين و آن و زمين و زمان مي گيره،نگاهم را به سوي تو و آسمون مي گيرم،

و آنقدر با تو درد دل مي کنم،تا کم کم چشم هايم با ابرهاي بهارمسابقه مي گذارند.

 وپس از اون که قلبم سبک مي شه.تو مي آيي و تمام فضاي دلم را پر مي کني.

آن وقت ديگر آرام مي شم.و احساس مي کنم هيچ چيز نمي تونه مرا از پاي دربياره،

چون تو را درقلبم دارم ......................  

تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1390سـاعت 10:50 نويسنده باران| |

در کشور ما شاهی بود که برای سرگرمی خود بازی ساخت که دو نفر روی سنگ ترازو روند و هر کس که وزنش کمتر بود کشته شود.

از بخت بدم من و یارم روبروی هم افتادیم.

برای اینکه یارم زنده بماند ده روز غذا نخوردم.

روز مسابقه من خود را سبک گرفتم غافل از اینکه یارمبه پاهای خود وزنه بسته بود!

 

تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390سـاعت 18:50 نويسنده باران| |

یادته یه روزی بهم گفتی..."
هر وقت خواستی گریه کنی "برو زیر بارون!
که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده...
گفتم اگه بارون نیومد چی؟؟؟
گفتی اگه چشمای قشنگ تو بباره ...آسمون گریه ش می گیره ...!
گفتم یه خواهش دارم
وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار........
گفتی به چشم!
حالا امروز ...
من دارم گریه می کنم اما آسمون نمی باره
و تو هم اون دور دورا وایستادی و
داری بهم می خندی............................................

 

تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390سـاعت 17:0 نويسنده باران| |

miss-A